Nastaran Farjadpezeshk

Nastaran Farjadpezeshk @nastaran__fp

Paying attention to what the child in my heart tells and capturing the simple life events.

Childhood
. خرداد ماهِ دو سال قبل، معلم عكاسي ام، موضوع" زندگي در حومه" را به عنوان پروژه به ما داد. اين موضوع از آن زمان من را رها نكرده است... هر زمان كه از شهر و آلودگي هايِ ذهني اش دلم مي گيرد، به حاشيه شهر پناه ميبرم. حاشيه شهرها به علت دوري از امكانات رفاهي، تصوير جديدي از زيستن را ايجاد مي كند. مردمِ حاشيه نشين، روحِ بكر و ساده اي دارند. طاهر، يكي از بكرترين و عاشق ترينشان بود. خوشحالم كه تصوير طاهر در حاشيه نماند... از تيم اينستاگرام ممنونم براي معرفي عكس من در صفحه رسمي شان. Two years ago, my photography teacher gave us a project on the subject of "the life in the suburbs". Since then this subject has never left my mind. Whenever I become down and tired of the city and its pollutions, I take refuge in the suburbs. Because of the fact that countrysides and suburbs are away from proper facilities, they illustrate a new and different form of life. The suburban people have a pure and original spirit. Taher was one of the purest and most loving one of them. I'm so glad that Taher got the attention he deserved. Also I wanna thank instagram team for featuring my photo on their official page.
•Identity•
. Taher is a daily worker. He hasn't been able to work for a while because of his skin disease. Taher loves his birds, but he has brought a few of them to one of the streets near his house in the suburbs to sell. He says: " Today I'm gonna look at my pigeons and speak to them as much as I can..." His significant sorrow has affected me too. • طاهر، كارگر روز مزد ساختمان است. او مدتي است كه به علت بيماري پوستي قادر به كار كردن نيست. طاهر عاشقِ پرنده هايش است، اما تعدادي از آنها را براي فروش به يكي از خيابان هاي محل زندگي اش در حومه شهر آورده. او مي گويد: " امروز تا بتوانم كبوتر هايم را نگاه مي كنم و با آنها صحبت مي كنم..." غصهِ بزرگِ طاهر به من هم سرايت كرده...
. A woman is getting back home after a hardworking day. As part-time, low-paid workers, many women earned very little. زني بعد از يك روزِ سختِ كاري به خانه برمي گرد. زنان به عنوان كارگران نيمه وقت استخدام مي شوند و از حقوق بسيار كمي برخوردارند.
. The suburban kids usually spend most of their leisure time with each other on the streets. كودكان حومه شهر، اغلب، اوقات فراغتشان را در خيابان ها مي گذرانند و از هر ابزاري براي بازي كردن استفاده مي كنند.
. دريا نمي دانست كه يكي از ماهي ها ديگر نيست... • The sea was not aware of one of the fish's absence...
Identity
هميشه از دست دادنِ اولين ها سخت است، اولين همبازيِ دوران كودكي، اولين حيوانِ خانگي، اولين ... من در طول يك سال هر سه شان را از دست دادم، آن هم به سخت ترين شكل ممكن... امسال يكي از سخت ترين سال هاي زندگي ام بود، اولين سال از عمرم، كه غم بي طاقتم مي كرد، امروز اولين سالگرد يكي از اين غم هاي بزرگ بود... *** هادي عزيزم، رفيق و همبازي روزهاي شيرين كودكي؛ در اين يكسال، عجيب دلتنگ و به يادت بودم، فقط در خواب و رويا ديدمت، مثل اين اواخر آرام و ساكت... اما هر بار مطمئن ميشدم كه آرام خوابيده اي، مخصوصا ديشب كه پرهاي سپيدت را در دست هاي مامانِ آرام و صبورت جا گذاشتي و رفتي... مي دانم؛ عمرِ همه چيز كوتاه است، مثلِ عمرِ گل، مثل عمرِ رويا، كاش عمرِ غم هم كوتاه باشد...
The suburban kids usually spend most of their leisure time with each other on the streets. كودكان حومه شهر، اوقات فراغتشان را در خيابان ها مي گذرانند و از هر ابزاري براي بازي كردن استفاده مي كنند.
‎گذر از این چشم‌انداز مه‌آلود جز به امید میسر نیست. امید، بذر هویت ماست... #دوباره_ايران #بيانيه_نهم #مير_حسين_موسوي
Hope for bright future • #اميد #دوباره_ايران
سگي براي بدرقه صاحبش به خيابان آمده است. در ايران، آوردن حيوانات خانگي به خيابان ممنوع مي باشد. آوردن آنهابه اماكن عمومي در صورت مشاهده پليس، منجر به دستگيري و از دست دادن هميشگي شان ميشود. A family dog has come to the street to greet his owner. In Iran, it is forbidden to bring pets to the streets. If someone gets caught by the police while bringing his dog outside he will be arrested and lose his dog forever.
The vendor has brought his ducks to the local cafe to sell. مرد دستفروش، اردك هايش را براي فروش به كافه اي محلي آورده است.
A memory of my chaotic and polluted days...
كودكان روستا به دليل كمبود امكانات، از فضاي يك كانكس كوچك به عنوان مدرسه استفاده مي كنند. تعداد آنها يازده نفر است، دو دختر و نه پسر. آنها منتظر آقا معلم شان هستند و در اين فاصله براي پرنده ها بر روي سقف كانكس لانه مي سازند. از علي مي پرسم شاگرد اول مدرسه كيست؟ مي گويد: "ابوالفضل، پسري كه لباس سفيد دارد." به ابوالفضل مي گويم : آفرين، در پاسخ مي گويد: "من شاگرد اول نيستم، ما يازده نفر همه مان شاگرد اوليم..." و من در دلم مي گويم: دنياي بدون كودكان چه دنياي ترسناك و غير قابل تحملي است... * The children of the village due to the lack of facilities, use a little conex box as a school. There are 11 students , 2 girls, and 9 boys. They're waiting for their teacher to arrive and in the meantime they're building a nest for the birds on the roof of the conex box. I ask Ali who the Top student of the class is and he says : Abolfazl, the boy with the white shirt. I tell Abolfazl: Bravo for being the top student of the class, he answers: I'm not the top student, all eleven of us are... And I tell myself: The world without children is a scary and unbearable place...
▪️Solitude ▪️
Retired
10 year-old Arash suffers from autism. His mother and father are divorced because of his problems and he lives with his father and stepmother, his teacher says: " He lives with a fear which has become part of himself and hears the sounds louder than the threshold and in order to overcome it, he always covers his ears." The United Nations has named the 2nd of April, the World Autism Awareness Day. * آرش، ده ساله، مبتلا به اوتيسم است. پدر و مادرش به خاطر مشكلات آرش از هم جدا شده اند، او با پدر و نامادري اش زندگي مي كند، مربي آرش مي گويد: "او با ترسي كه بخشي از وجودش شده زندگي مي كند و صداها را بيش از حد آستانه مي شنود و هميشه براي غلبه بر اين مشكل گوش هايش را مي گيرد" سازمان ملل متحد، روز دوم آوريل (سيزدهم فروردين) را روز جهاني اوتيسم نامگذاري كرده است.
life is like a game of chess,even the nature is always fighting between light and dark pieces of its soul...